به نام هستي بخش هستي ما
تولد 6 سالگی یسنا جان

دختر گلم تولد امسالتو خیل مختصر و کوچولو و زیبا گرفتیم . به سفارش خودت توی حیاط گرفتیم . البته یک سخت بود چون خب مرداد ماه هوا خیلی گرمه و من مجبور شدمتوی گرما تمام درختان انگور رو با بادکنک تزئین کنم . چون اسباب کشی داشتیم خب شرایط کامل مهیا نبود و خیلی من خسته شدم اما با دیدن شادی شما خستگی از تنم درومد .. دوستانت هم بسیار لذت بردن که تولد توی حیاط بود و براشون خیلی جالب بود 

کیکت ساده بود و شام تولدت هم ماکارانی بود ..

 

 

دعوتیهای امسال

ابتین و انای عزیز

باران جان

میشا

نفس عزیز

رونیا جان

کوروش عزیز

 

از همگی ممنونیم که با اومدنشون جشن ما رو شاد کردن


ادامه مطلب


[موضوع : ]
[ دوشنبه 10 / 7 / 1396 ] [ 8:30 قبل از ظهر ] [ مامان ] [ ]
تولد ۷ سالگی یسنا جان
 
سلام و درود به دختر نازنینم
مرداد ماه شد و ماه تولد تو اومد و هزارتا برنامه و آرزو که مدام ذهن شمارو مشغول کرده بود .
مامان کادو اسکوتر میخوام .....
مامان کادو عروسکای پونی میخوام
مامام کادو امسال ........ چی میخوام....
بعد از انتخاب روز تولد و دوستانت, شروع به خریدن تدارکات کردیم ... از شب قبل تولد میرقصیدی و اهنگ گذاشته بودی بابا احسان که فشرده شیفت گرفته بود و خیلی درگیر بود این شد که من مجبور شدم از دیگران کمک بگیرم .شب قبل از تولد مامان جون فری و بابا حمید اومدن موندن پیش شما تا من بتونم خریدای تولد رو انجام بدم و همچنین نگین کارگر مامان جون بتی هم اومد برای تمیز کردن خونه و ....... خلاصه با کمک همدیگه بادکنکها رو وصل کردیم و خونه رو تزئین کردیم .همه چیز آبی و صورتی بود .البته به سفارش خودت ...
 
دعوتیا ی امسال
مامان بتی و مامان فری ( مامان جونها)
خاله ماندانا
سارا و ثنا
باران جان
ادرینا و ارشیدا
ثنا جان
ابتین و اناهیتای عزیز
ایناز و ایلین جان و...
کیان جان رفیق دیرینه
و کوروش جان که فرصت نشد بیاد و جای دیگه دعوت بود .
 
شام هم ماکارانی و سوسیس درست کردیم که بچه ها همه سوسیس خوردن غمگین . نمیدونم شما چرا اینقدر گریه میکردی نق میزدی .همش میگفتی خسته شدم . دست نزنین به بادکنکها ... کیکم خراب شد ... شمع رو کسی فوت نکنه .... کادوهام رو زود باز کنید و هزارتا غر دیگه و گریههههه . همه هی میگفتن یسنا جان بخند میخوایم عکس بگیریم ولی شما اصصصلا .طفلی ثنا هی میگفت یسنا چرا اینقدر ناراحتی خطاخطاخطاخطا منم کلی از دستت حرص خوردم .این همه زحمت بکشی آخر سر دخترت همش تو تولدش گریه کنه بجا خوشحال باشه .دلشکستهدلشکستهدلشکسته حسابی قلبم شکست .بعد از کلی اروم کردن شما یواش یواش کادو ها رو باز کردیم . ثنا جان میخوند:
 
گلاب گلاب کاشونه ..... ماشالا
تولد یسنا جونه ...... ماشالا
شما هم گرییییه و جیغ که نخونید دست نزنین . زود باز کنین کادوها رو . خسته شدم میخوام بازی کنم ....دست همگی درد نکنه که واقعا زحمت کشیده بودن
 
کادوها
مامان جونا و ابتین و انای عزیز پول دادن
خاله و بابا احسان طلا
من ..پیراهن
باران جان یه خرگوش گنننننننده
ثنا جان یه خونه بازی گنننننده
سارا و ثنا خونه باربی خوششگل
ایلین و ایناز ساعت مچی سبز رنگ قشنگ
کوروش جان هم یه عروسک نوزاد آبی خوشگل
کیان جان هم یه وسیله کاردستی داد که باش نقاشی رو شیشه میکشیدینو میچسبوندین اینور و اونور
 
دست همه عزیزان درد نکنه اینا رو یادداشت کردم که وقتی بزرگ شدی یادت بیاد عزیزم .آدرینای عزیز هم دستش مونده بود لای صندلی و زخمی شده بود .طفلی نتونست بیاد تولد ولی دو روز بعد به همرا ه مادرش اومد و یه خرگوش ناز نازی بنفش برات آورد .
 
 
 

ادامه مطلب


[موضوع : ]
[ 9 / 7 / 1396 ] [ 2:48 بعد از ظهر ] [ مامان ] [ ]
کلاس دوم یسنا جان

روز اول مهر


روز پر ازشور و شادی


روز پر از عشق و اشک شوق


روز تپیدن دوباره قلب همه مادران و پدران


روز شروعی دوباره


روز هم شاگردی سلام


روز دلتنگی های کودکانه


روز مرور خاطرات خوش کودکی

 

و در نهایت روز شروع سال جدید و کلاس دوم یسنا

 

 

دختر گلم خیلی وقته چیزی برات ننوشتم . سال سختی پشت سر گزاشتیم پر از مشغله و کار و بیماری باباجون و در نهایت ازدست اون که غم بزرگی برای همگی ما بوده و هست . شما به کلاس دوم رفتی  و من واقعا از داشتن دختر گلی مثل شما خدارو سپاس میگویم .چی بهتر و بالاتر از این هست که روز اول مهر شما با آمادگی تمام به کلاس دوم بری ...چی بالاتر از اینه که من اول مهر دختر گلم رو در آغوش بگیرم و از طرف دیگه معلم کلاساولم , خانم برنای عزیزم رو ....واقعا باورکردنی نیست ... فقط خدارو سپاس میگویم ... شاید اگر تو نبودی اول مهر , بدین گونه نبود . یک اول مهر معمولی بود نه بویی... نه اشک شوقی و نه یادآوری خاطرات کودکی...

امیدوارم سال جدید سال خوب و پر از موفقیت برای شما باشه در این مدرسه جدید .من مجبور شدم بخاطر ضعف کارکرد دبستان اکسیر مدرسه شمارو عوض کنم و در دبستان دخترانه ثنا ثبت نام کنم .

صبح روز اول مهر مامان جون فری و عمو امین زحمت کشیدن با شاخه گل اومدن دم در مدرسه شما . شما یکم دلتنگ بودی . فکر کنم بیشتر ناراحت این بودی که مدرست جدید هست و نکنه دوست جدید پیدا نکنی .خدارو شکر یکی از بهترین دوستانت , رونیا جان در مدرسه ثنا هست و  باهم تو یه کلاس افتادین و توی یک میز میشینین .. این قضیه برا منم خیلی قوت قلبه چون هم رونیا رو خیلی دوست دارم و هم اینکه با مادرش دوست هستم محبتمحبتمحبتمحبتمحبت

مدیر مدرسه شما که ثنای دو هست خانم درویشیان هستند که بسیار مدیر با تجربه و آگاه و مهربونی هستن و من واقعا دوسشون دارم مدیر کل مدرسه ثنا خانم بشکار هستند که دوست خانم برنای عزیزم هستند .

 


ادامه مطلب


[موضوع : ]
[ دوشنبه 3 / 7 / 1396 ] [ 11:03 بعد از ظهر ] [ مامان ] [ ]
خاطرات کویر

دختر خوب و گلم درود .

سلام ... سلام به روی ماهت ...

با اینکه هر روز میبینمت و میبوسمت ولی باز وقتی میخوام برات بنویسم انگار یه دنیا ازت دورم و خیلی دلم برات تنگ میشه .

ماه گذشته پس از هماهنگی های طولانی بالاخره موفق شدم تور کویر هتل بالی رو رزرو کنم ...هوا خیلی سرد شده بود همششش بارندگی .خیلی تردید داشتم که بریم ولی خب طی بررسیهایی که انجام دادم و اطلاعاتی که خانم امینی مسئول تور توی اصفهان داد , تصمیم بر این شد که بریم . شما خیلی خوشحال بودی بیشتر بخاطر دیدن شترها و شتر سواری ... همش لحظه شماری میکردی که بریم .. وسایلت رو جمع کرده بودی و به همه اعلام کرده بودی که ما میریم کویر .

خیلی دوست دارم خیلی ...چون دختر بسیار هیجانی و شادی هستی ... از هیچی نمیترسی و ریسک پذیر هم هستی ... همه چیز رو میخوای امتحان کنی ...

سه شنبه شب , 12 آبان ماه بعد از گذاشتن ماشین تو پارکینگ بیهقی بالاخره سوار اتوبوس شدیم و به سمت نائین حرکت کردیم. شما بالافاصله تو اتوبوس بخواب رفتی . آخه ساعت 2 نصف شب بود . تور کویر  متشکل از 26 نفر بود که همگی فامیل بودن باهم و در قم سوار شدن .دوتا بچه کوچیک به نامهای آوا و محیا هم در تور بودن .شما خیلی از دیدن اونها به وجد اومدی .ولی اصلا اونها با شما کاری نداشتن و چسبیده بودن به خانواده هاشون .

صبح پس از رسیدن به بیابانک شما خیلی سریع با همه بچه های تور دوست شدی و خیلی صمیییمی . من همش مجبور بودم شما رو کنترل کنم ... واقعا تو اینجور مواقع کنترل شما خیلی خیلی سخت میشه .پس از خوردن صبحانه راهی کارخانه پتاس شدیم و از کوه یخ و دریاچه نمک و کویر نمک دیدن کردیم . شما خیلی کیف کردی .مخصوصا وقتی شب آسمون پر از ستاره شده بود .آخه تا حالا اینهمه ستاره ندیده بودی  همش سرت روه به آسمون بود و از اینور کویر میدویدی اونور کویر .هوا هم عالی بود.

. شب خیلی خسته بودی و زود خوابیدی . البته بابا احسان خیلی خسته بود و اون مارو مجبور کرد که زود بخوابیم ..صبح روز بعد پس از خوردن صبحانه راهی ده گرمه شدیم در آنجا یک چشمه بسیار بزرگ بود که همگی دست و صورت خود رو تو ابش شستیم و شما حسابی توش اب بازی کردی . از خانمهای ده سبدهای سنتی خریدیم . و اقای امینی که لیدر تور بود برای شما چند تا انار چید و در سبد شما گذاشت ...شما حسابی با همه دوست شده بودی و خیلی به شما خوش میگذشت . بعد هم بسراغ شتر سواری رفتیم که چند بار سوار شدی و صدای خندت منو دیوونه کرده بود عشق من . از ته دل میخندیدی .منم کیف میکردم . راضی به پیاده شدن از شترها نبودی . بابا بالاخره راضیت کرد که دنبال شترها بدوی ..خلاصه بساطی داشتیم با شترها بعد هم حسابی سر ماشین سواری کیف کردی تو ماسه ها . کلی باهم جیغ زدیم ..

روز بعد هم به ده ایراج رفتیم و شما کلی انار خوردی و با اهالی ده دوست شدی ...در راه بازگشت از کویر جلوی اتوبوس نشسته بودی و کل مسیر بیدار بودی .میگفتی میخوام جاده رو ببینم . ساعت 12 شب رسیدیم تهران و ساعت 1 شب رسیدیم خونه و شما خواب خواب.

خیلی خوشحال بودم که به شما حسابی خوش گذشته. صبح روز بعد شما خونه موندی و مهد نرفتی ولی بابا رفت دریا سرکار .  


ادامه مطلب


[موضوع : ]
[ چهارشنبه 4 / 9 / 1394 ] [ 11:49 قبل از ظهر ] [ مامان ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 12 صفحه بعد

0.054340839385986